شهاب الدين احمد سمعانى
506
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
چندين كس خطبه كرد و مصطفى عذرى مىگفت و به على كس مىفرستاد كه چرا حديث فاطمه نمىگويى . وَ كانُوا أَحَقَّ بِها . و اين الف ، الف تفضيل است چنان كه گويند : فلان احسن من فلان ، و فلان اعلم من فلان . آدم خاكى را كه در وجود آوردند در هيئت صف فضيلت 15 آوردند ، لاجرم قدم از همه در پيش نهاد . شعر جرى معك الجارون حتّى اذا انتهوا * الى الغاية القصوى جريت و قاموا هركسى ميدانى داشتند و در آن ميدان جولان مىكردند ، همى ناگاه همّت عالى خاك بر مركب روح در ميدان مردان تاخت و خاك در ديدهء همه پاشيد كه وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى . كلمهء تقوى لا إله الّا اللّه است ، و كلمهء لا إله الّا اللّه ازلى است و او را ابتدا نيست و در ازل آزال اين كلمه ديده گشاده بود تا طالب ما پيدا آيد ، عرش و كرسى در وجود آوردند و قلم و لوح و جبرئيل و ميكائيل ، و كلمه ديده گشاده و چشم به راه نهاده تا طالبى كه بر جبين مبين او رقم حقيقت است قدم از كتم عدم در فضاى قضا نهد ، تا آنگه كه نوبت خاك و آب آمد ، چون روز جمعه به آخر رسيد خلق الله آدم فى آخر ساعة من يوم الجمعة . شوق كلمه با شوق آدم بهم جمع گشتند ، گفتند : امروز را جمعه نام نهيد كه روز اجتماع مشتاقين است . شعر مجلس حبّين عميدين * ليسا من الحبّ بحلوين قد جعلا روحهما واحدا * و اقسماه بين جسمين 16 و الكاس لا يحسن الّا اذا * ادرتها بين محبّين اول سرمايه در اين راه زيركدلى و قيمتشناسى است تا افتاده نباشى 17 . همه موجودات را از كتم عدم بهواسطه صنع به صحراى ظهور آورد آنگه همّت آدم را صرّاف همه كرد ، آدم را به بهشت فرستاد تا قيمت بهشت بگويد ، علما را خلاف است تا ناديده توان خريد اما عقلا را خلاف نيست كه قيمت ناديده نتوان كرد ، در كلّ موجودات زيباتر و نيكوتر از بهشت نبود ، گفتند : ديدهء نقّاد خود را بر بهشت گمار تا قيمت و قدر آن چند است . آن سرمايه كه او را داده بودند و آن لباس كه در سر او افكنده بودند ، هشت بهشت در آنجا كجا پديد آمدى ، آدم هشت بهشت را بر محك همّت خود زد از آنجا كه بالاى همّت او بود ، گفت : خداوندا نظر كردم به